با وجود تو عشق آسان کرد
بر دلم رنج زندگانی را
در کنارت چه زود سر کردم
روز و شبهای نوجوانی را
یاد دارم به خنده می گفتی
مادر این قدر کوچک است آخر؟
زیر چادر نماز من بودی
همه اوقات آسمانی را
دستهایت که نرم و کوچک بود
جای می شد میان دست من
حال دستم میان دست تو
می چشد طعم مهربانی را
چادرم را رها مکن هرگز
یا رها شد به خاطرت بسپار
از مسیر درست راهی شو
گم مکن هرگز این نشانی را
تو همین طور خوب و صادق باش
پاک و مومن بزرگ مرد من
عاشقی کن ولی مبر از یاد
تا ابد رسم پهلوانی را
پری کوتی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس بهرامی